تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
شنبه 26 اردیبهشت1388
فرشته

صدای او را که بنظر مهربان می‌آمد می‌شناسم، چشمهایم را باز می‌کنم و می‌بینم‌اش. ریشی بلند و قهوه‌ای، چشمانی سبز و پیراهنی سفید و بلند. چشمش به چشمم نمی‌افتد. داد می‌زند: "قاطی نشین، باید بدونم هرکدومتون رو برای چی آوردن اینجا". چشمهایم را می‌بندم. یادم نمی‌آید چرا آوردنم اینجا. به خودم نگاه می‌کنم، سیاه سیاهم. همه سیاهند. دستی در بند نیست ولی انگار اینجا زندان است.

+ نوشته شده در 19 توسط ..