دوم خرداد هشتاد و شش بود. از صبح مردد بودم برای رای دادن یا ندادن. مامان و بابا رای نمیدادن. بابا به خصوص از اصلاح طلب های کنونی هیچ خاطره خوشی نداشت که هیچ خاطره بد هم زیاد داشت. از تصفیه ها و افراط ها و انحصار طلبی شون در اول انقلاب. به هیچ چیز اعتقادی نداشت. به هیچ تغییری. تا عصر تردیدم ادامه داشت. رای گیری تا ساعت شش بود. حدود ساعت پنج بود که رفتم پیش بابا. میگی برم رای بدم؟ هر طور دلت میخواد. رفتم برای اولین بار در نظام جمهوری اسلامی رای دادم. رای گیری تمدید شد. فکر میکنم دو یا سه بار. اونروز به پایان رسید.
مطمئن بودیم در انتخابات تقلب میشه. هیچ چیز رو باور نداشتیم. اولین نتیجه فکر میکنم صبح شنبه اعلام شد: خاتمی شش میلیون، ناطق دو میلیون. باور نمیکردیم. باز ذهن توهم پرداز و بدبین مان شروع کرد: این برای این است که بگن تقلب نبوده. رای خاتمی ثابت میمونه و رای ناطق میره بالا. امکان نداره خاتمی برنده بشه. مطمئن بودیم همین میشه.
اگر اشتباه نکنم نتیجه بعدی در اخبار دو بعد از ظهر همون روز اعلام شد: خاتمی 16 میلیون، ناطق چهار میلیون. ناطق نوری شکست رو پذیرفت. خاتمی آمد جلوی دوربین. از زور خوشحالی آشکارا میخندید. ما که گریه میکردیم. آغاز تغییر بود.
اون دوره تقریبن آخرین باری بود که بابا در انتخابات رای نداد.
هیچ وقت از رایی که به خاتمی دادم پشیمون نشدم. هرگز. میگن کوتاه آمد که حتمن آمده. میگن شجاع نبود که حتمن به اندازه کافی نبوده. اما خاتمی رو دوست دارم به خاطر وقار و شخصیتش. به خاطر دوران خوشی که هر چند کوتاه برای ما بوجود آورد. و البته فکر میکنم همون میزان تغییری که در اون هشت سال بوجود آمد فراتر از ظرفیت تحمل جامعه ما بود.
از بازویم گرفته بود و میکشید. نه چندان محکم و هر بار بازویم را رها کردم و نرفتم. راه خودم مستقیم بود. با او نرفتم. با من آمد. مادرم بود شاید.
"س" از دوستان من است. دانشجوی دانشگاه امیرکبیر و عضو انجمن اسلامی دانشگاه، طیف علامه که البته چند وقتی است "جمع" شده اند! شعار انجمن اسلامی امیرکبیر در دوره قبلی انتخابات این بود: "صندوق های رای، تابوت آزادی".
"س" با خاطر فعالیت های سیاسی یک ترم از تحصیل محروم شده و تعلیق خورده است. بعد از صحبت در یک تریبون آزاد تحت تعقیب بوده و دو هفته ای را به صورت مخفی و خارج از تهران زندگی کرده تا آبها از آسیاب بیافتد و الان به خانه برگشته. پدرش هم یک بار احضار شده و چد بار هم تهدید! پرونده او الان جایی بین وزارت علوم و اطلاعات در حال پیگیری است.
چند روز پیش با هم رفته بودیم کوه. "س" میگفت در انتخابات رای میدهد. او میگفت امیدوار است م.ا رییس جمهور نشود. میگفت فقط در اینصورت امیدوار است پرونده اش به دانشگاه بازگردد و باز هم بتواند درس بخواند. هم او و هم خیلی های دیگر مانند او.
هنوز 4 جلسه بیشتر از شروع کلاس زبان فشرده ام نمیگذره ها. اما امروز بعد از ظهر به زبان انگلیسی خواب دیدم!!
یکی به من بگه اگه این جوگیر شدن نیست پس چیه آخه ؟!
از: چپ کوک
آقا و خانوم تنگستاني بعد از تولد دومين فرزندشان به صرافت افتادند که ايران جاي مناسبي براي تربيت فرزندان دلبندشان نيست. آرش وارد مهدکودک ميشد و آرميتا کمکم راه ميافتاد که آقا و خانوم تنگستاني وصف بهشت امن کانادا را شنيدند. خانواده تنگستاني بي فوت وقت دست به کار جمعآوري اطلاعات شد و بعد از ديدن يک سري عکس از طبيعت بينظير کانادا، شنيدن توصيف دوستاني که مهاجرت کرده بودند و بالاخره مشورت با متخصص امور مهاجرت به اين نتيجه رسيد که بيشک کانادا همان جاييست که فرزندان قرن بيست و يکمي آدم بايد در آن بزرگ شوند. جريان مهاجرت چند سالي طول کشيد و بالاخره خانواده تنگستاني پائيز امسال با صرف هزينهاي نسبتا گزاف به قصد ايجاد فضايي مناسب براي دو فرزند دلبندش ايران را ترک کرد. چند ماه اول همه چيز به نظر مطلوب ميرسيد. حتي دعواهاي خانوادگي، تنشهاي فرهنگي و ناتواني در برقراري ارتباط با ساکنين سرزمين جديد به اين اميد که آينده درخشاني در پيش روي بچههاست مطبوع و قابل تحمل مينمود تا اينکه دو ماه پيش خانواده تنگستاني با بحراني جدي مواجه شد. آرش که به نظر ميرسيد نه تنها خودش را به سرعت با شرايط جديد وفق ميدهد بلکه از اينکه خيلي زود پدر و مادرش به فکر افتادند هويت جديدي برايش رقم بزنند خوشحال و راضيست کمکم گرفتار افسردگي شد. ساعتهاي متمادي در اتاقش تنها مينشست، به حرف آقا و خانوم تنگستاني گوش نميداد و کمتر حوصله ميکرد همبازي خواهر کوچکترش شود که به تازگي ياد گرفته بود با لوندي تمام برقصد. براي آقا و خانوم تنگستاني که تمام زندگيشان را وقف بچهها کرده بودند و کانادا را نه يک محيط بهتر که محيطي ايدهال ديده بودند افسردگي آرش غيرقابل تحمل بود. خانم و آقاي تنگستاني همانطور که يک بار ارادهشان را جمع کرده بودند اينبار هم با تمام توان وارد ميدان شدند تا مشکل پسرشان را حل کنند. در مدتي کوتاه آقاي تنگستاني با همان انگليسي دست و پا شکستهاش مسئولين مدرسه را متوجه مشکل پسرش کرد. دوستان آرش، اولياي مدرسه، مشاور مخصوص و بالاخره خانواده، ستاد بحران تشکيل دادند تا در کوتاهترين زمان ممکن مشکل آرش حل شود.
بر خلاف تصور خانواده و اولياي مدرسه هيچکدام از مشکلات مرسوم نوجوانان مهاجر گريبانگير آرش نشده بود. آرش نه مشکل ارتباط با دنياي جديد را داشت، نه دچار درد دوري از وطن شده بود. آرش حرف نميزد و ستاد بحران هر روز راهکار جديدي اتخاذ ميکرد. بالاخره هفته گذشته فعاليتهاي مشاور و روانکاو مدرسه جواب داد و معماي بيتفاوتي، پرخاشگري و مخالفتهاي بيدليل آرش حل شد. ظاهرا آرش در کلاس آموزش مهارتهاي زندگي! متوجه کوچکي عضو شريفش در مقابل ماکتها و عکسهاي آموزشي ميشود. از آنجا که در خانوادهاي ماخوذ به حيا هم بزرگ شده مسئله را با هيچکس در ميان نميگذارد. با ترس و لرز سري به سايتهاي پو_رنو ميزند. با دقت عکسها را زير و رو ميکند. ابعاد عضوهاي شريف را با چندين روش حسي و علمي برآورد ميکند و در يازدهسالگي به اين حقيقت تلخ پي ميبرد که بيشک گرفتار نقصان مردا-نگي ست.
من سعي کردم به بقيه داستان آرش فکر نکنم. بعيد ميدانم آقاي تنگستاني در طول چند ماه اقامتش در کانادا آنقدر با پسرش صميمي شده باشد که جرات کند شلوارش را پايين بکشد، بضاعت خودش را خالصانه به نمايش بگذارد و قال قضيه را بکند.
اين روزها وقتي پاي حرف کساني مينشينم که با بغض از تحريم انتخابات حرف ميزنند ياد آرش و خانواده تنگستاني ميافتم. به نظرم وضع تحريميها بيشباهت به وضع آرش نيست. بسياري از ما برداشتي از دموکراسي غربي داريم که صرفا يک تصوير است؛ برشي است از دوران به بار نشستن قرنها فعاليت و هزينه غربيها. مسئله اينجاست که حتي اين برش هم چندان منطبق بر واقع نيست. چيزي که در ذهن اغلب تحريميهاي ما شکل گرفته تصوير روتوش شده بياشکال دموکراسي غربيست. سن تاريخيمان هم قد نميدهد وقايع را آنطور که بوده و آنطور که هست ببينيم. دوازده سال گرفتار کتابهاي آموزشي کممحتوا هستيم و همه چيز ميخوانيم غير از شناخت دنيايي که صد سال است لهله زنان دنبالش ميدويم. بدبختي اينجاست که مثل آرش آنقدر هم خوششانس نيستيم که دوستان فرنگديدهمان، متفکرينمان، متخصصين غربشناسمان ستاد بحراني بسازند و بضاعت "يک راي" را خالصانه نشانمان دهند.
گاهي فکر ميکنم اگر يکي از مشروطهخواهاني که براي گرفتن امضاء مشروطه از مظفرالدينشاه خون دل خوردند، در ملاءعام فلک شدند ومالشان را باختند، امروز اينجا بود و ميديد گروهي پايشان را روي پايشان انداختهاند و با افتخار به شناسنامه بيمهرشان مينازند چه حالي ميشد. خدا را شکر که نيستند و نميبينند.
صدای او را که بنظر مهربان میآمد میشناسم، چشمهایم را باز میکنم و میبینماش. ریشی بلند و قهوهای، چشمانی سبز و پیراهنی سفید و بلند. چشمش به چشمم نمیافتد. داد میزند: "قاطی نشین، باید بدونم هرکدومتون رو برای چی آوردن اینجا". چشمهایم را میبندم. یادم نمیآید چرا آوردنم اینجا. به خودم نگاه میکنم، سیاه سیاهم. همه سیاهند. دستی در بند نیست ولی انگار اینجا زندان است.